خنزل پنزلهای من
Tuesday, January 23, 2007
.نرو اي گداي مسکين در خانه ي علي زن که علي خود نوازد در خانه ي گدا را
Sunday, January 14, 2007
دقت کردین این برمانه های امتحانی چقدر جالبه ؟ خوب البته واضح و مبرهن است که دانشگاههای مختلف برنامه ریزی های ( این یک لغت بیگانه است که فعلا معنای خاصی برای آن پیدا نشده ) مختلفی هم دارند . یک جا چنان میذارند پشتش که انگار دنیا داره به پایان میرسه و این مسئولین محترم آموزش میترسند خدایی ناکرده بچه ها بدون ارزیابی علمی به اون دنیا تشریف ببرن برعکسش یک جای دیگه چنان با سر صبر و آرامش عمل میکنند که انگار تا آخر عمرتون وقت دارین امتحان بدین ، اصلا بین امتحاناتون میتونید یک دوره بازیهای جام جهانی راه بندازین میگین نه ؟ دو نمونه خیلی ساده از برنامه های امتحانی به پیوست ارائه میشه :

برنامه ی امتحانی یه دانشگاه اونجوری
شنبه 23/10 اقتصاد ریاضی ساعت 8:30
شنبه 23/10 پول و بانک ساعت 9:00
شنبه 23/ 10 تجارت بین الملل ساعت 9:15
شنبه 23/10 خرد ساعت 9:25
شنبه 23/10 اقتصاد محیط زیست ساعت 9:25
(محل برگزاری امتحانات : سالن اجتماعات )
شماره صندلی خود را قبل از امتحان از روی برد آموزش پیدا کنید

برنامه ی امتحانی یک دانشگاه اینجوری :
(شنبه 23/10 نقاشی با مداد رنگی 6 رنگ ساعت های پیش نهادی( 12-8 ) ( 17-13
شنبه 28/10 برش فوم در اندازه ی دلخواه ساعت 16-8
شنبه 4/11 نقاشی با آبرنگ ساعت امتحان دلخواه
(محل برگزاری امتحانات : حیاط دانشگاه)
از دانشجویان تقاضا میشود هر چه سریعتر شماره ی صندلی خود را به آمورزش اعلام کنند.
پ . ن : هر گونه ربط این نوشته با هر نوع دانشگاه دولتی و آزاد و بین المللی داخلی به شدت تائید/ تکذیب میشود
.
Thursday, December 28, 2006
کودک بودم من و پدر جوان بود و مادر جوان بود و سرو باغچه ی ما جوان بود.و اندوه من جوان بود و ناظم مدرسه ما پیر بود و حرفما را نمی فهمید و دبستان شکنجه خانه خصوصی او بود

هفت ساله که شدیم ، پایان هفته های هفت سنگ فرا رسید! هفت ساله که شدیم ، ما ماندیم و معلم هایی که ما را نمی فهمیدند ، ناظم هایی که ما را نمی فهمیدند، مدیر هایی که ما را نمی فهمند و کتاب هایی که در آن ها حرفی از توپ و تاب و فرفره نبود!

هفت ساله که شدیم ، دیگر بچه نبودیم ، سرباز بودیم ! سربازان بی خبری که خبردار در صف ِ بی آخر ِ انتظار می ایستادیم و گوش به زنگ ِ صدای آقای مدیر داشتیم که از فواید تعلیم و تعلم و تنبیه می گفت و تکیه کلامش همیشه سطری از شعر شاعری مکار بود :
توانا بود هر که دانا بود ...و هفت سالگی ختم ِ تمام ِ کودکی ما بود !!
و من بدم می آمد از دروغ های درس تاریخ و بدم می آمد از حرف های آقای علوم ! او ماه را ــ که رفیق ِ خواب های من در مهتابی بود ــ قلوه سنگی می دانست شناور در سیاهی ِ آسمان و من بدم می آمد از درس های ریاضی با آن همه اعداد و علامت های بی سر و ته که نمی گذاشتند صدای گنجشک های آن سوی پنجره را بشنوم و بدم می آمد از درس نقاشی که معلمش همیشه به من میخندید و هیچ وقت نمی پرسید چرا ماهی قرمزهای حوض آبی را با سیاه نقاشی می کنم و از زنگ ورزش بدم می آمد با آن معلم معتادش که نمی گذاشت ما بازی کنیم و وادارمان می کرد با صدای صوت مسخره اش نرمش کنیم و ما عرق می ریختیم و خسته می شدیم و او دلش غنج می زد و تند تر در سوتش می دمید و ما از نفس می افتادیم و او می خندید و ما را عروسک های خیمه شب بازی خود می دید ! او برادر ِ هم خون ِ هیتلر بود !
و من دبستان را دوست نمی داشتم و زنگ تفریح چه کوتاه بود و قد ِ من چه کوتاه بود و دیوارهای دبستان چه بلند بود و من دیوارها را دوست نمی داشتم !

در غروب های جمعه که انگشتان من از نوشتن جریمه ورم می کرد و تیر می کشید ، بر تاب زنگ زده ی کنج حیات مینشستم و آرزو می کردم که پدر بزرگ مرا تاب بدهد تا طعم ترکه های ناظم را از یاد ببرم ! اما پدر بزرگ کمر درد داشت و پدر بزرگ حوصله نداشت و پدر بزرگ مرا نمی دید و با صدایی که به قلقل قلیانش شبیه بود ، می ایستاد ، خم می شد و ، می نشست. می ایستاد ، خم می شد و ، می نشست .... و کمرش از این کار درد نمی گرفت ! او مرا تاب نمی داد و تاب ساکن بود و پاهای من به زمین نمی رسید تا تاب بدهم خودم را ، آرزوها و رویا ها و اندوهم را و طعم ِ جریمه های دبستان را از خاطر ببرم ... و جمعه روز ِ صامت ِ گنجشک ها بود ....

من نمی خواستم و نمی خواهم قدم از کمربند پدر بلند تر شود ! نمی خواستم و نمی خواهم هم قد شوم با ترکه های تر حوض لجن پوش دبستان!نمی خواستم و نمی خواهم توپم را با مداد و کاغذ عوض کنم ! نمی خواستم و نمی خواهم دوچرخه ام آن قدر کنج انبار خانه بماند تا کوچک شود برای پاهای بزرگ من ! نمی خواستم و نمی خواهم بادبادک از یاد رفته ی من مرا باد بی خبر از بام خانه بدزدد! می خواهم بادبادکی بسازم با تمام روزنامه های بد خبر شهر ! می خواهم دوچرخه یی بخرم با پس انداز همه ی عمر! می خواهم قایق کاغذی ام را در جوی آب رها کنم و از پی اش بدوم ! می خواهم زنگ تمام خانه های شهر را بزنم و بگریزم ! می خواهم خواب ببینم که بیدارم و تمام این خواستن ها از طراوت حضور توست !
تویی که مرا به کودکی ام می رسانی !
و من دوستت می دارم در سرزمین گل و بلبل و گفتار،
در سرزمین معلمان و ناظمان و مدیران ترکه به دست ،
در سرزمین شاعران و عارفان و دلقکان برزگ!
دو ستت می دارم در تمام دقایقی که گزنه می گذرند!
در تک تک نفس هایم و به هنگام تماشای همه ی زیبایی ها و نا زیبایی ها !
در کوچه و در خیابان دوستت می دارم
و در تمام اماکن عمومی
و این به معجزه می ماند ،
چرا که در سرزمین ما
عاشقان خانه نشینند....
Saturday, December 09, 2006

برای اعتراف به کلیسا می روم

رو در وری علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم و

همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند.


Monday, November 20, 2006
یه همچین چیزی...

مثِ هزاری ِ مچاله ،ته جیبِ یه شوفر تاکسی!

مثِ قطره ی مُف، نوک دماغ یه عملی!

مثِ عطر دسمال ابریشم ، تو آستین ِ پیرهن ِ یه خانوم خانوما!

مثِ مقدس شدن شمع، وقتی که برق میره!

مثِ رنگِ کبودِ خون ِ انار، دور لبای یه پسر بچه!

مثِ قشنگی پشه بند، رو پشتِ بوم مهتاب زده!

مثِ طعم قرص مسکن ، رو زبون ِ یه مریض ِ سرطانی!

مثِ دایره های آبِ حوض،دور ِ یه برگِ تازه مرده!

مثِ ملق زدن ِ کبوتر جلد،وقتی رو بوم صاحبش فرود میاد!

مثِ گریه کردن، واسه مرگِ قهرمان ِ یه فیلم ِ سیاه و سفید!

مث ِنعره ی پهلوون ِ دوره گرد، وقتی زنجیرُ پاره می کرد!

مثِ چرجش سکه تو هوا، قبل ِ نتیجه ی شیر یا خط!

مثِ حرارت الکل، وقتی از گلو پایین می ره !

مثِ موج ِ گندم زار ، وقتی باد از وسطِ خوشه هاش می گذره!

مثِ تردی مَردنگی ِ چراغ، تو دستای پینه بسته ی یه پیر مرد!

مثِ صدای اولین ترقه، تو غروب 3 شنبه ی آخر ِ سال!

مثِ زمزمه کردن ِ یه آواز، وقت رد شدن از یه کوچه ی خلوت!


یه همچین چیزی ِ زندگی!
نه شیرین و نه تلخ!
مثِ طعم ِ گَسِ ریواس!
مثِ مزه ی آب!
مثِ رنگِ هوا...

"شاهکار بینش پژوه"
Thursday, November 09, 2006
به خانه ميرفت باکيف و با کلاهي که به هوا بود
چيزي دزديدي؟
مادرش پرسيد
دعوا کردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش کيفش را زيرو رو مي کرد
به دنبال آن چيزي که در دل پنهان کرده بود
تنها ،مادربزرگش ديد گل سرخي را در دست فشرده کتاب هندسه اش
وخنديد

"حسین پناهی"